|
..:: باران در کویر ::.. روزگاري آخر من به اعماق کوير به آن وسعت و تنهايي و سوزندگي اش خواهم رفت
| ||
|
نگاهم می کنی و می گذری! بی آنکه بدانی در دلم چه می گذرد! نگاهت می کنم و در دل آهسته می گریم!
اما چگونه بگویم : که منم لیلی تو در دل نامت را فریاد میزنم آنچنان که بند بند تنم می لرزد.
چه شب هایی که به امید دیدنت در عالم رویا رها می شوم و تو می آیی و عاشقانه مرا در آغوش می کشی و هزاران بار می گویم که دوستت دارم و تو دستانم را عاشقانه می فشری و آنگاه بی واهمه در چمنزاری سبز و بی انتها می دویم تا به دشت مهربانی خدا می رسم اما افسوس که با آمدن سحر باز تو دستانم را رها میکنی وبه سوی او می روی!!! ....... [ دوشنبه 1391/01/21 ] [ 0:50 ] [ مسافر کویر ]
![]() چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس… و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز… روز میلاد… روز تو! روزی که تو آغاز شدی! تولدت مبارک ![]() رها در باد ( سمیرا جان ) تولدت رو صمیمانه تبریک عرض میکنم و بهترین ها رو از درگاه ایزد منان برایت خواستارم ![]() جای هیچکس را هیچکس دیگر نمیتواند پر کند ! مهربانم : تولدت مبارک عزیزم [ دوشنبه 1390/11/24 ] [ 23:55 ] [ مسافر کویر ]
دیشب می کند گوری دیگر و حجله گاهی دیگر را برای...! دیشب می خواست عمیقتر بکند ولی نمی دانست چرا نمی دانست اینبار قبر چه کسی را بنا میکند. با هر بیلی که میزد به فکر میرفت خاکها را با خستگی بالا میزد و به یاد می آورد دیشب می کند عمیق و عمیقتر
گور کن خاکها را نفس رنان کنار میزد او قسم خورده بود در اولین نگاه شور انگیز دیگرش زندگی را وداع گوید. و امروز [ پنجشنبه 1390/10/15 ] [ 20:44 ] [ مسافر کویر ]
پاییز اومده . وقتی میاد کمی هول میشم . چون او خاطرات سال 87 رو بهتر از من به یادش داره . ترسم از اینه که چیزی رو به یادم بیاره که من اینهمه مدت تلاش کردم فراموشش کنم. هر سال بی رحمانه همین کار رو با من میکنه . دلمو میسوزونه این پاییز بی انصاف. اما با همه بدجنسیش دوستش دارم. قدم زدن زیر نم نم بارون تو پارک جمشیدیه با اون ابهت برگ ریزونش تو فصل پاییز .. بهش گفتم تو میری و من هستم. دفعه بعد که برگردی نه تو اونو به یاد داری نه من. پس سوز دل رو تحمل میکنم سوزی که رفته رفته بیشتر میشه . رمق از جانم میبره . دلم یخ میکنه . بوی پاییز می پیچه تو مشامم . اسمون سنگین میشه و یک روز بی صداو با شکوه وارد میشه . بارون میباره و برگ ریزون میشه و پاییز از راه میرسه .... و مامان مثل همیشه اول پاییز میگه فکر میکنم امسال هوا سردتر از سال قبل باشه
[ پنجشنبه 1390/06/31 ] [ 14:53 ] [ رها در باد ]
هر وقت صدایم را گم می کنم، ترانه ای برای تو می گویم تا اشیاء و طبیعت و آدم های عاشق آن را زمزمه کنند. هر وقت کلمه هایم را گم می کنم، با تو حرف می زنم و غزلی می سرایم که از اشعار تمام شاعران جهان فصیح تر و شیواتر است. خدایا، هر وقت در پیاده روهای شلوغ گم می شوم و فراموش می کنم از کجا آمده ام، به آسمان نگاه می کنم و حتم دارم دستهای تو برای کمک به من پایین می آیند. خدایا، می خواهم در جمع روشن آینه ها بنشینم و گیسوان آرزوهایم را ببافم و از تو بپرسم که دل چگونه باید بتپد و چشم چگونه می تواند آینه و دریا را در خود جای دهد و لب چگونه می تواند ترجمه ای از نام های شیرین تو باشد.
خدایا، می دانم اگر رد شب را بگیرم به زلف سیاه تو می رسم و اگر رد دریا را بگیرم، در چشم های تو بیدار می شوم و اگر رد پرنده ها را بگیرم به شانه های نجیب تو می رسم. خدایا، مگذار از جبروت تو جدا شوم و بر شاخه ای شکسته بنشینم. اگر صدای تو را نشنوم، اگر نگاه تو را نبینم، از شکوفه های بهاری خالی می شوم و هیچ ستاره ای قدم در اتاقم نمی گذارد. خدایا، نمی خواهم آن قدر بخوابم تا فرشتگان دست خالی از کنار خانه ام بگذرند. نمی خواهم آن قدر سکوت کنم تا کلمه ها مرا از یاد ببرند. نمی خواهم آن قدر بنشینم تا آهوان به دشت های مکاشفه برسند، بلکه می خواهم مثل پیامبران تو قشنگ باشم و آن قدر به تو نزدیک شوم که کهکشان ها بتوانند روی ناخنم بنشینند .... [ چهارشنبه 1390/05/12 ] [ 16:39 ] [ مسافر کویر ]
سیل اشکها از چشمانم می ریزد ، همه مینگرند و کمی دلسوز من می شوند کسی نمیداند که اشکهایم از غم چیست! آن غوغایی که در دلم به پا شده غوغای چیست برگی از صفحات دفترم را پاره میکنم و بی حوصله قلمی را به دست میگیرم و مینویسم اینبار چیزی مینویسم که هر کسی میخواند دیگر نگوید تکراریست نگوید ازغم است و خواندنش پر از درد ،اما آیا کسی که اینها را گفته درد عشق را کشیده است؟ آیا کسی طعم غم و غصه های لحظه های تلخ عاشقی را چشیده است؟ طعم اشک شور است ، راه ما از هم دور است ، ![]() آخر نیز جای همه ی ما در گور است شاعر نیستم که پرآوازه باشم ، کتابی ندارم که برای خود کسی باشم ، غریبه ای هستم از این کره ی خاکی ، قلمی به دست میگیرم و بر روی کاغذی نه چندان مرغوب حرف دل های بیچاره را مینویسم دلم میخواهد جایی باشم که سکوت هم باشد ، موسیقی آرام در حال پخش باشد ومن تنها بنویسم . . . . . بنویسم ... بنویسم نه برای خواندن ، برای ماندن! [ شنبه 1390/03/14 ] [ 23:44 ] [ مسافر کویر ]
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان اما بقدر فهم تو کوچک میشود و بقدر نیاز تو فرود می آید و بقدر آرزوی تو گسترده میشود و بقدر ایمان تو کارگشا میشود و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود و به قدر دل امیدواران گرم میشود یتیمان را پدر می شود و مادر بی برادران را برادر می شود بی همسرماندگان را همسر میشود عقیمان را فرزند میشود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه میشود در تاریکی ماندگان را نور میشود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود و محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردیهــا ناراستی ها نامردمی ها! چنین کنید تا ببینید که خداوند چگونه بر سر سفره ی شما با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟ که به شیطان پناه میبرید؟ که در عشق یافت نمیشود که به نفرت پناه میبرید؟ که در حقیقت یافت نمیشود که به دروغ پناه میبرید؟ که در سلامت یافت نمیشود که به خلاف پناه میبرید؟ و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
[ جمعه 1390/02/30 ] [ 2:56 ] [ مسافر کویر ]
به سراغ من اگر ميآييد، پشت هيچستانم. پشت هيچستان جايي است. پشت هيچستان رگهاي هوا، پر قاصدهايي است كه خبر ميآرند، از گل واشده دورترين بوته خاك. روي شنهاهم،نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح به سر تپه معراج شقايق رفتند. پشت هيچستان، چتر خواهش باز است: تا نسيم عطشي در بن برگي بدود، زنگ باران به صدا ميآيد. آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
به سراغ من اگر ميآييد، نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من. زنده یاد سهراب سپهری [ سه شنبه 1390/01/09 ] [ 21:44 ] [ مسافر کویر ]
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گلهای سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گلسرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم . .... [ چهارشنبه 1389/12/04 ] [ 0:21 ] [ مسافر کویر ]
خداي اطلسي ها با تو باشد . پناه بي كسي ها با تو باشد تمام لحظه ها ي خوب يك عمر بجز دلواپسي ها با تو باشد سالروز تولدت بهانه اي شد تا صميمانه ترين شادباشها را تقديمت كنم
مسافركوير (علي جون) تولدت مبارك عزيزم تبريك دست خالي مرا با سخاوت بي حدت پذيرا باش
[ دوشنبه 1389/11/11 ] [ 18:16 ] [ رها در باد ]
|
||
| [ طراحي : ] [ Weblog Themes By : GreenSkin] | ||